برای شادی ام با این همه اندوه ، می سازی
چو باران با طراوت بر سرم وقتی که می باری
از این گلدان خالی جنگلی انبوه می سازی
مرا ورد زبان ها می کند آوازه ی نامت
اگر چون کاه ناچیزم ، تو از من کوه می سازی
تو با اعجاز عشقت در مصاف زندگی بی شک
از این بی دست و پا جنگاوری نستوه می سازی
چنان پروانه بی پروا به آتش می زنی هر دم
مرا آرام و خود را دم به دم مجروح می سازی
نیماشکرکردی
تو را دارم همین کافیست دنیا را نمی خواهم
سخن را گرچه زیبا می کند پیچیدگی اما
تو با من ساده صحبت کن معما را نمی خواهم
به دست موج ها نسپار چون ماهی مرا هرگز
که من خو کرده ام با تنگ دریا را نمی خواهم
از این قوم خیانتکار دورم کن که من دیگر
وفای دوستانی چون یهودا را نمی خواهم
تو پیغام آور صلحی ، منم شهری که در جنگ است
مرا خالی کن از آشوب ، غوغا را نمی خواهم
نیماشکرکردی